|
كوير معنا
دوشنبه ۳ دی ،۱۳۸٦
جا به جایی ! این وبلاگ نمی دونم بعد از چند روز دقیقا ... به روز شد اما نه اینجا ... منتقلش کردم به مکان دیگه ای شاید اسباب کشی گاهی بتونه کمک کنه، خوشحال میشم اگر دوستان قدیمیم رو اونجا دوباره ملاقات کنم. ¤ نوشته شده در ساعت ۳:٢٦ ق.ظ توسط كوير معنا
چهارشنبه ٤ آذر ،۱۳۸۳
ماهی ها هم خواب ميبينن ... برای همه ی دلتنگيهای تو
زندگی شاید یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیل از آن می گذرد زندگی شاید ریسمانی ست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد یا عبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر می دارد و به رهگذری دیگر با لبخندی بی معنی می گوید : " صبح بخیر " ... ماهی کوچولوی دوست داشتنی ترین تنگ دنیا جاش رو به اون داد تو شبایی که آرزو کرد ... آرزو کرد که اشکاش اونقدر ریز بشن که اونی که پشت شیشه ی بلوری و نازک تنگ چشمای مهربونشو می بینه اون همه اشکو تو اون دریای کوچولو نبینه وقتی که آب تنگ زیاد می شد ممکن بود ماهی کوچولو تو آب شور بمیره اما ماهی کوچولو پیشتر ازینا مرده بود تو همون شبی که اون از اونی که اون بالاست یه آرزو کرد ماهی کوچولوها می مردن و اونی که اون بالاست یه تنگ کوچولو رو وسیع و وسیعتر می کرد به قدر بزرگترین پنجره های دنیا که از پشت تارهای نازک شیشه اون نگاه مهربون با صدای پر از مهربونیش نوازشش کنه تو بی وزنی ساکن و آروم آب از پشت تار و پود نازک اون شیشه که برای ماهی کوچولوی تنگ خیلی وقته که کسی نگاهش نمی کنه که یه گوشه افتاده می تونه غصه های نگاههای پشت تنگ رو ببینه که همینه که آدم بزرگا باور نمی کنن داره از توی قفسی که داره ، بیرونو نگاه می کنه میخواد خودشو بکوبه به دیواره ی تنگ تا تو قلب اون نگاه مهربون آروم صدای برخوردش به دیواره ی تنگ با صدایی که به دل میشینه یکی شه که بگه که تنها نیستی ، که می بینه ... می فهمه ... یه روز برای همه ی دلتنگیهای رویاش اونقدر محکم خودشو به دیواره ی تنگ کوبید که خونه ی شیشه ای شکست و ماهی کوچولو با خورده های شیشه ای که تو تنش موندن افتاد بیرون ، حالا ماهی کوچولویی داره رو زمین پرپر می زنه که یه روزی دستای مهربونی با انعکاسش روی شیشه دلشو آروم می کردن که نمی تونست آرزو کنه که بپره توی اون دستا و هر چی میتونه بوسه بارونشون کنه ، دلش می گرفت اما به خاطر همونم یه دنیا دلش شاد و آروم بود می خواست بیاد تو دستای مهربون نگاهای بیرون تنگ و تا اونجایی که آبششای کوچیکش می تونستن اکسیژن جمع کنه که بتونه وقتی میاد بیرون بهشون بگه که دوسشون داره اما نگاهش نمی کنن ، نمی دونه چرا آخه حتی حالا که رو زمین افتاده آخه خیلی وقته که کسی به تنگ سر نمی زنه اونقدر که وقتی میشکنه و ماهی کوچولو زخمی بیرون میفته هم صداش به دل کسی نمی رسه ... رو زمین افتاده و داره پرپر می زنه با دو تا آبشش کوچولو و ریه های ازون کوچیکتر که معلوم نیست دیگه چقدر هوا توشون ذخیره داره و نمی خواد که هیچکی اونو توی آب بندازه جز اون نگاه مهربون و الان شبهاست که ماهی کوچولوها خواب می بینن که خدا اون نگاهو براش صدا کرده ، آخه ... ماهی کوچولو پرپر می زنه و گریه می کنه از اینکه اونا فکر کنن فراموششون کرده ، از اینکه فکر کنن زمان اون کاری رو می کنه که اونا فکر می کنن ماهی کوچولو درست نمیشه و زمان ... همون کاری رو می کنه که اونی که اون بالاست می خواد زمان ماهی کوچولو رو دلتنگ تر میکنه ... ماهی کوچولو ها هم می تونن وفا رو بفهمن ... می تونن با وفا باشن ... اونا اشتباه می کنن که زمان حل می کنه زمان ... آخه ، اونقدر روزگار اذیتشون کرده که تنگ شکسته ی کنارشونو ندیدن عیبی نداره که ماهی کوچولو بمیره فقط خدا کنه غصه تو نگاهشون نباشه ... آخه ... ماهی کوچولوها تو چشما همه چی رو میبینن همه چی ... ... زندگی شاید آن لحظه ی مسدودی ست که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد و در این حسی ست که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت ... سهم من این است ... سهم من ، آسمانی ست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد ...
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۳٧ ق.ظ توسط كوير معنا
شنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸۳
بوی غريب پاييز در ضربان صداي دو عروسك ... روز است اما ، تاريك است ... پرسه اي در انبوهي بي اعتنا ، باز بازيهاي محزون ذهن ، در مه ناپيداي شهر ... و به ياد آورد ثانيه هاي مشتاق پر التهاب را و بعد لبخند ... آوازي به گوش مي رسد ، تپش بي قرار قلب و ... دلتنگي و ... بغض ... ... برگ خشكي از نگاهي بر زمين مي افتد در سيماي اشكي حك مي شود بر كارگاه هستي بوي غريب پاييز در ضربان صداي دو عروسك ...
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٤٧ ق.ظ توسط كوير معنا
چهارشنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸۳
The Clockwork Life چقدر مي توانست خوب باشد اگر مرا كوك مي كردي ... · 2002 / 02 / 10 - مكتوب شده توسط ساعت كوكي كريس موريسن لحظاتي قبل از پايان ذهنش رفت تا آن يادداشت قديمي ، برخاست و به جستجويش پرداخت . آنگاه كه آن را يافت به رويايي نامعلوم فرو رفت . * * * زندگي من در دستان با محبت توست ، دستاني كه به من آرامش بودن مي دهد . بعد از اين ديگر مني نخواهد بود تا چند لحظه ي ديگر ... خواستم بداني كه نخواستم و نمي خواهم با دستان ديگري كوك شوم . ساعت كوكي كوچك بي ارزش تو كه قلب فلزي اش براي تو مي تپد ، و تنگ مي شود ... خيلي ... و خواستم كريس خوبم وقتي اين را خواندي بداني كه من مي دانم كه مي آيي اما اگر آمدي و ديگر كار نمي كردم مرا ببخش . يقين داشته باش كه روح من هميشه كنار تو خواهد بود * * * ساعت كوكي كار نمي كند ... يادگاري او براي من دستهاي زخمي افراد خانواده ام است كه هنگام كوك كردنش زخمي شده اند ... * * * ¤ نوشته شده در ساعت ٢:۳٩ ق.ظ توسط كوير معنا
یکشنبه ٥ مهر ،۱۳۸۳
اشک های پنهان ماه در حياط خلوت پاييز ...
يك شب پاييزي ، نماي بيروني يك ساختمان ، حياط كوچك پراز برگهاي زرد و خشك پاييزي پنجره ي خانه اي باز است ، باد مي وزد ، برگها روي سطح موزائيك شده ي حياط با صداي خاصي جا به جا مي شوند . پرده ، پشت پنجره بي تابي مي كند ... داخلي - خانه اي كه پنجره اش باز بود زن ، چشمانش به پنجره ي باز درون اتاق مي افتد . به سمت اتاق حركت مي كند . اتاق تاريك است ، به سمت پنجره مي رود ، پرده را از بيرون به داخل مي آورد . نگاهي به حياط مي اندازد . نگاهش كمي فراتر مي رود ، به درخت آلبالوي نحيف گوشه ي حياط ، آرام و كوتاه لبخند مي زند ، ماه مي درخشد ... خارجي - مسير كوچه اي كه ساختمان در آن قرار دارد صداي خش خش برگهاي خشك پاييزي سكوت شب را بر هم مي زند : رهگذري در سكوت شب ، همچنان آرام و پيوسته گام بر مي دارد ، به كنار خانه مي رسد . نگاهي به آسمان بالاي سرش مي اندازد ، مي بيند ... ماه آرام لبخند مي زند ... داخلي - خانه زن كنار پنجره ي حالا ديگر نيمه باز مي نشيند ، پرده را با دستانش نگه مي دارد تا باز باد آن را با خود بيرون نبرد . به بيرون به حياط نگاه مي كند ، به نقطه اي خيره مي شود و گويي براي لحظه اي به فكر فرو مي رود ... ... و من هر شب هزاران فانوس در دلم روشن مي كنم تا راه را گم نكني ... ... و نگاه معصومي را مي بينم كه به كف حياط خلوتي چشم دوخته است ... ... اين دفعه كه اومدي يه جوري يه نشونه اي بذار كه من بدونم اومدي پيشم . ... باشه ... ازين به بعد اين درخت آلبالوي من و توئه ... ... كدوم ؟ اينو مي گي ؟ ... آره ... آلبالوهاشو ميخورم ، تازه هسته ها شو هم تف مي كنم كف حياط ... اينجوري ... ... اينو خودم بهت گفته بودم ... پدر سوخته ( داد ميزند ) ... مي دونم ... ... چي شد ... چرا اينجوري شدي ؟ ... دلم تنگ شد ... ... ( با دستهاي كوچكش اشكهاي او را پاك مي كند . طوري كه او نفهمد بغضش را قايم مي كند ) باز داري درختو از جا مي كني ها ... اااااااااااااا ... گريه نكن ، دوست ندارم ... ... ( فين فين مي كند ) باشه ... ( هق هق كنان ) خيلي ... دوست ... دارما ... ... ( لبهاي كوچكش جمع مي شود ، بغش مي تركد ) ... دروغ گفتم دوست ندارم ... يه عالمه دوست دارم ... زن ، آرام گريه مي كند ... بار ديگر نگاهي به حياط مي اندازد ... خارجي - كنار خانه از روي ديوار مي پرد ... وارد حياط مي شود ... سريع و بي صدا خودش را كنار درخت آلبالوي كنار حياط مي رساند . چند آلبالو از درخت مي كند ، در پاييز ... هسته ها را به كف حياط مي ريزد ، گوشه اي پنهان مي شود . به پنجره ي نيمه باز نگاه مي كند ... ماه مي درخشد ... داخلي - اتاق زن با نگاه خسته اش حياط را جستجو مي كند . ناگهان چشمانش در آن سياهي شب به هسته هاي آلبالوي ريز كف حياط مي افتد . سريع نگاهش را به اين طرف و ان طرف مي چرخاند ... روبروي پنجره اش ايستاده است ، از دريچه ي نگاهش او را مي بيند كه آرام و خيره ايستاده و نگاهش مي كند ... ماه بغض مي كند ... خارجي - حياط خلوت خانه آرام آرام از كناره به پنجره نزديك مي شود ، سر جايش آرام مي ايستد ، چشمان او را مي بيند ... پرده به پيرون از پنجره پرواز مي كند ... اشك آرام در چشمانش حلقه مي زند ، آرام انگشت اشاره اش را مي بوسد و به چشمانش مي زند ... دستش را روي قلبش مي گذارد ، با او حرف مي زند با قلبش ... ماه آرام و بي حركت ناظر است ... داخلي - اتاق لبخند مي زند ... اشك با فشار در چشمانش حلقه مي زند ... به او اشاره مي كند با انگشت اشاره چشمانت را ببوس ... اين كار را براي او تكرار مي كند ... دستش را روي قلبش مي گذارد ، صداي او را مي شنود ، آرام با او حرف مي زند ، اشك از چشمهاي پاكش جاري مي شود ... ماه آرام و بي صدا مي گريد ... ...
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٤۳ ق.ظ توسط كوير معنا
پنجشنبه ٢ مهر ،۱۳۸۳
امشب چشمم به ماه افتاد ...
بذار صدای نفساتو بشنوم ... من ... هيس ... حرف نزن ... فقط بذار بشنوم ... ... بيا نزديکتر ... بيا ... اخم نکن واسه من ... حرف نزن ... هيس ... آخ ... خدا بگم ... چيکارت نکنه ... بيا جلوتر ببينم فسقلی ... گفتم فعلا چيزی نگو ... چرا گريه میکنی قربونت برم ... اينارو خودم دارم به خودم میگم ... چی ؟ نه ... من دارم بهت میگم ... نه ... با من حرف نمیزنی ... ديوونه ... اين میگه که ... میگه که ... اين کيه ؟ خدا ... باشه ... گريه نکن ... نمیخواد الان بگی چی داره بهت ميگه ، خوب ؟ آروم باش ... خوبه ... حالا يه کوچولو بخند ... آفرين ... قربونت برم ... خوبه ... حالا ... ميشه بغلت کنم ؟ باز بهت خنديدم پررو شديا ... اِ ... بچه پررو ... اونجوری نکن چشماتو ... باشه ... مرسی ... کوفت ! ديگه ؟ فعلا هيچی ... فقط ميشه همينجوری بمونم ؟ باشه ... ... خوب حالا میخوای همينجور بمونی تا فردا . خوبه ... آرومم ... ( لبخند ميزند ) چيکار داری میکنی آخه تو با خودت ... بگو ... ... امشب چشمم به ماه افتاد ... يه نيمه که پنهان بود و يه نيمه که پيدا ... اشک تو چشمام حلقه زد ... يه قطره ش که پيدا بود و يه قطره ش که پنهان ... امشب تو نگاه نيمه ی ماه ، قرص کامل ماه رو ديدم ... امشب دستم رو گرفتی و داری می نويسی ... سطر به سطر ... خط به خط ... جمله به جمله ... واژه به واژه ... حرف به حرف ... کسی نمی بينه ، اگه ببينن ميگن داری با خودت حرف ميزنی ... بگو اينطور نيست ... اينقدر گريه نکن عزيزم اينطور نيست ... دارم باهات حرف می زنم ... چی بود که اون شب زير لب آروم زمزمه کردی ... بگو برام ... گو نام ما ز ياد به عمدا چه میبری ... خود آيد آنکه ياد نياری ز نام ما ... کی داشتی اينو میخوندی ... هان ... ديشب بود ... اون بهم گفت ... وقتی دلم خيلی تنگ شده بود ... ( آرام ميان آغوش او جا به جا میشود ... سرش را بالا میکند ... به چشمان او نگاهی میکند ... گونه هايش خيس میشوند ... دستی به سرش میکشد ... دست او را میگيرد با بغض میگويد ... ) خدا برای تو خوب میخواد ... ... توان ندارد دستهايی که پلک هايش سنگينی میکند تا به رويايی فرو رود ... تا به اعماق معنايی پناه برد که آسوده از هر سوء تفکری دل را به وجود پاکش بسپارد ... تا بوی آکنده از مهرش مشام را بنوازد و نگاه رويايی اش بر صفحه ی وجودش حک شود ... تا شايد آن حضور برتر صدايش را برساند ... به بهترين ، پاکترين و زيباترين رويای هستی ...
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٤٦ ق.ظ توسط كوير معنا
یکشنبه ۱ شهریور ،۱۳۸۳
ساز ... ... مي خواند قمري تنها بر فراز آسمان شب ، از دريچه ي تنگ دلتنگي ، با صدايي غمناك ، در سكوت ممتد تاريك اين زندان : " من اينجا بس دلم تنگ است و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است "
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٢٦ ق.ظ توسط كوير معنا
چهارشنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸۳
اگه تو ميتونی ، پس من حتما می تونم ! يك داستان در 7 بخش . بخش اول : گاهي وقتا درست از آب در نمياد ! يك آپارتمان نه طبقه - طبقه ي اول - ساعت 12 شب . مردي مي خواهد وارد يكي از واحدها شود . زنگ در را مي زند . زني در را باز مي كند . مرد مي خواهد صحبت كند كه زن در را محكم مي بندد . دوباره زنگ مي زند . زن بار ديگر در را باز مي كند . مرد از او خواهش مي كند كه در را نبندد و به حرفهاي او گوش كند ، زن مردد مي شود . مي پذيرد . مرد وارد خانه مي شود ... بخش دوم : آرامش ، در مي زند . همان آپارتمان نه طبقه - طبقه ي دوم – ساعت 12 همان شب . خانه تاريك است . تنها نور تلويزيوني كه هنوز روشن است اندكي كمك مي كند تا درون خانه را بشود ديد . زني روي كاناپه روبروي تلويزيون خوابيده است . صداي تلويزيون كمي بلندتر از حد معمول است . تلويزيون موسيقي آرامي با تصوير پخش مي كند . همه چيز در خانه آرام است ... بخش سوم : بي خوابي ، راهي براي كشف نا شناخته ها . همان آپارتمان - طبقه ي سوم - ساعت 12 همان شب . مرد ميانسال پشت ميز مطالعه ي خود نشسته است . كنار دستش يك فنجان قهوه است . گاهي تنها دست او را مي بينيم كه استكان قهوه را بر مي دارد ، چند ثانيه بعد ، دوباره استكان را روي ميز مي گذارد . دستش با سرعت زيادي روي كاغذي حركت مي كند . گاهي از حركت باز مي ايستد . از روي صندلي بلند مي شود و به سمت پنجره ي آتاقش مي رود . پنجره را باز مي كند . باد ملايمي مي وزد . صداي بازي كاغذها بر اثر وزش باد مي آيد . مرد همچنان مي نويسد ... بخش چهارم : همه چيز شيرين نيست ! آپارتمان مورد نظر - طبقه ي چهارم - ساعت 12 همان شب . - عجله كن ، بايد ببريمش بيمارستان . - واي ... آخه اين وقت شب ... اه ... لعنتي . - فرصت جر و بحث نداريم ، زود باش . - چند بار بهت گفتم ، چيزاي خطرناك و تو دسترس بچه نذار . خوب ، دقت نمي كني اينجوري ميشه ديگه . - كف دستمو بو نكرده بودم كه اين مرگ موشارو ميذاره تو دهنش كه . - خيله خوب ، بريم ؟ آماده اي ؟ - آره ... عجله كن ... تا دير نشده ... واي خداي من ... بخش پنجم : ارتباط در بي ارتباطي محض ... آپارتمان نه طبقه - طبقه ي پنجم ، ششم ، هفتم ، هشتم و نهم - ساعت 12 همان شب . مرد و زني را مي بينيم . در حقيقت آنها را از زماني مي بينيم كه به طبقه ي پنجم رسيدند . به نظر مي رسد كه آسانسور خراب است . آنها در طبقه ي پنجم هستند . آرام آرام پله ها را يكي يكي رد مي كنند تا به واحد مورد نظرشان در طبقه ي نهم برسند . به نظر خوشحال مي رسند . گاهي صداي خنده شان وقتي در حال گفتگو با هم هستند به گوش مي رسد . همه ي اينها در حين بالا رفتن از پله ها اتفاق مي افتد . حالا آنها در طبقه ي نهم هستند . مردي را مي بينند كه سراسيمه از واحدي ديگر در همان طبقه خارج مي شود . به او توجهي نمي كنند ، وارد واحد مورد نظر خود مي شوند ... بخش ششم : حادثه ، شكل مي گيرد . آپارتمان - طبقه ي نهم - ساعت 12 همان شب . مردي سياهپوش به آرامي وارد يكي از واحد ها مي شود . داخل خانه تاريك است . چراغ قوه ي كوچكش را روشن مي كند . انگار كه در پي چيزي به اين خانه آمده است . وارد يكي از اتاق ها مي شود . چراغ قوه را به اين طرف و آن طرف مي چرخاند . ناگهان ، نور چراغ قوه را روي صورت مرد ديگري متمركز مي كند . اسلحه ي كمري اش را به طرف او نشانه مي رود . مرد شيئي را به سمت مرد سياهپوش پرتاب مي كند . مرد سياهپوش گيج مي شود . مرد او را به سمتي هل مي دهد و به طرف در خانه مي دود . سراسيمه خارج مي شود ، مرد و زن جواني را مي بيند كه در حال وارد شدن به واحد ديگري هستند . سراسيمه به طرف پشت بام مي دود ... بخش هفتم : اگه تو ميتوني ، پس من حتما مي تونم !
مرد حالا در پشت بام آپارتمان نه طبقه هست . فكرش او را به سمت مكاني در پشت بام كشيده است . به گوشه ي امني از پشت بام ميرود كه شبيه يك انبار كوچك است . انگار كه وسيله اي را آنجا مخفي كرده است . يك اسلحه ... اسلحه را بر مي دارد و با احتياط از انبار بيرون مي آيد . - تكون نخور ! نوك سرد اسلحه اي را روي شقيقه اش احساس مي كند . - اسلحتو بنداز ! بدون فكر ، اسلحه را بر زمين مي اندازد . مرد سياهپوش آرام خم مي شود و اسلحه را بر ميدارد . - حالا حركت كن . - ببين ... - حرف نزن ، گفتم حركت كن . با تهديد اسلحه او را به سمت لبه ي پشت بام مي كشاند . - حالا برگرد . مرد بر مي گردد . نگاهي به مرد سياهپوش مي اندازد . - پنج سال پيش بود . درست همين شب . همين ساعت . يادت مياد ؟ - ببين ... من ... - حرف نزن . خيلي راحت وارد خونه ي ما شدي و زن و بچه ي منو كشتي . - من ... نمي خواستم ... مجبورم كردن . تو خودت بهتر ميدوني كه اگه اينكارو نمي كردم حتما منو مي كشتن . - خفه شو . كي بهت گفت كه حرف بزني ؟ يادم مياد اون موقع قبل از هر قتلي بهم ميگفتي كه آدم كشتن براي من راحت تر از هر كاريه . همينطوره ؟ - آره ... - خوب ... من يه سوال دارم . اميدوارم بتوني بهم جواب بدي . - آره ... آره ... حتما ... - هنوزم مي توني راحت آدم بكشي ؟ - آره ... - اگه تو ميتوني ، پس من حتما مي تونم ! صداي شليك يك گلوله سكوت شب را بر هم مي زند . مرد از بالاي پشت بام به پايين پرتاب مي شود . اين در حاليست كه مرد طبقه ي اول ديگر حالا وارد خانه ي زن شده است . زني كه در طبقه ي دوم روي كاناپه خوابيده بود ، همچنان در خواب است . مرد ميانسالي كه در طبقه ي سوم ساكن بود مي بيند كه چيزي با سرعت از كنار پنجره اش رد مي شود . زن و شوهري كه بچه شان مرگ موش خورده بود ديگر در خانه نيستند و زن و مردي كه از طبقه ي اول تا طبقه ي نهم را پياده طي كرده بودند فقط صدايي خفيف را مي شنوند و به آن اعتنايي نمي كنند ، براي آنها امر مهمتري براي توجه كردن وجود دارد ! چند دقيقه بعد ... مردي سياهپوش آرام از آپارتماني نه طبقه خارج مي شود . در طول خيابان مه آلود در سياهي شب سريع قدم ميزند و از آنجا دور مي شود . ساعت 40 : 12 شب ... ¤ نوشته شده در ساعت ۱:٤٢ ق.ظ توسط كوير معنا
یکشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸۳
لطفا منو ويل صدا کن ! بخش اول : صداي تلويزيون رو بيار پايين كريس ! 1 . كريستوفر و ويليام دو تا دوست بودن كه با هم تو يه خونه زندگي مي كردن . 2 . كريستوفر دوست نداشت كه كريس صداش كنن ! 3 . ويليام هميشه صداش مي كرد ، كريس ! بخش دوم : هي پسر ، من از بيسبال متنفرم . خاموشش كن ويليام ! 1 . كريستوفر و ويليام دو تا دوست بودن كه با هم تو يه خونه زندگي مي كردن . 2 . ويليام دوست داشت كه ويل صداش كنن ! 3 . كريستوفر هميشه صداش مي كرد ، ويليام ! بخش سوم : لطفا منو ويل صدا كن ! 1 . كريستوفر به ويليام : ميشه به من نگي كريس ؟ 2 . ويليام : نه . 3 . كريستوفر : برات متاسفم ويليام ! 4 . ويليام : لطفا منو ويل صدا كن ! 5 . كريستوفر : نه ! كار بالا مي گيرد ... بخش آخر : ديگه نمي تونه منو ويليام صدا كنه . كريستوفر لعنتي ! يك هفته بعد ... مراسم تشييع جنازه ي فردي ... كنجكاوي مي كنم و ميان جمعيت سركي مي كشم . يكي از اشخاص را كناري مي كشم و با او حرف مي زنم . در مورد اينكه تشييع جنازه ي كيست ؟ از او مي پرسم . مي گويد تشييع جنازه ي مردي است كه با اصابت چهار ضربه ي چوب بيسبال بر سرش به قتل رسيده است . جوياي نامش مي شوم . مي گويد كريستوفر كنا ... كريستوفر و ويليام ديگه دو تا دوست نبودن كه با هم تو يه خونه زندگي نمي كردن !
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۱٥ ق.ظ توسط كوير معنا
دوشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸۳
عينک ... و گاهي ، جايي ميان عينكي خانه دارم . و عبور بينايي ِ چشمي از من . بازيهای نور كه در نگاهي موج مي زند و نگاهي كه از خلال من مي بيند . و گاهي ، عينك را از چشمانت بر مي داري ، و من ، عبور بزرگ شده ي يك مورچه ي ريز را مي بينم كه از كنار عدسي ام مي گذرد ...
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٢۸ ب.ظ توسط كوير معنا
پنجشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸۳
روزهای تاريک ... قرص کامل ماه در آسمان ديده می شود . ستاره ها چشمک می زنند ، گويی آسمان کاغذيست سياه با نقطه های کوچک سفيد ـ مثل يک کاغذ کادو ـ . و درخشش ستاره هاست که به آن معنای آسمان می دهد . پر است از صدای سکوت . و گه گاهی صدای سايش جاروی بلند دسته دار رفتگری بر آسفالت هايی پير و خسته ـ که اگر لب بگشايد نفرين می کند بودنش را ـ . ثانيه ها با اضطراب جای خود را به دقايق می دهند و دقايق به ساعت ها و ساعت ها به روزها و روزها به هفته ها و هفته ها به ماه ها و ماه ها به سالها و سالها به قرنها و ... اينجا ، روزها همين است . اينجا ، روزها شب است و شب ها روز . روزهای اينجا تاريک است . می گويند که آفتاب جايی ميان شب لانه کرده است و مرغ ماهيخواری هر روز برايش غذا می برد به خيال اينکه " آفتاب " جوجه اش است . اينجا ، ماه خورشيد است و سخاوتمندانه حضور ستاره ها را می پذيرد . بی غرور خورشيد که جايی برای چشمک زدن ستاره ای نمی گذارد . لايه ای از قير بر آسمان گرفته اند . ... کودکم ، ستاره ها رو صدا بزن . ماه نه . ستاره ها ... دلت گرفته... نه ؟ من همچين حرفی زدم ؟ نه . اما ... می دونم که وقتی ستاره ها رو صدا می زنی ... مگه باباهام دلشون می گيره ؟ آره عزيز دلم ... باباهام دلشون می گيره ... اونوقت ، از بچه هاشون ميخوان که ستاره ها رو صدا بزنن ؟ اينجوری آروم ميشن ؟ آره ... به شرط اينکه بچه ای داشته باشن . خوب اونايی که ندارن چی ؟ اونا چيکار می کنن ؟ اونا خودشون ستاره ها رو صدا ميزنن ... چرا ميخوای من ستاره ها رو صدا کنم ؟ چون اونا صدای تو رو بهتر می شنون ... ... کودکی زير نور ماه می دود . ـ تصوير ماه در حوضچه ای افتاده است ـ . کنار حوضچه می نشيند ، ماهی ها زير نور ماه خوب ديده می شوند ، آرام اند ، آرام . سکوت شب با پرتاب قلوه سنگی به درون حوضچه ی آب می شکند . ماهی ها به اين سو و آن سو فرار می کنند . تصوير ماه می شکند ... ... سريعتر ، زود باش نذار خالی شه . هر طور ميتونی پُرش کن . نميشه ، اين گوداله غير عاديه . نشنيدی مگه ، از وقتی اون اينجا نشسته و به ماه نگاه کرده ديگه پر نميشه . اين مضخرفات چيه . پُرش کن . يالّا ، بجمب ... زودتر ... ـ سری تکان می دهد ، به کارش ادامه می دهد ـ ... چاه ، خشکيده است . زن با دستهای ناتوان ، با نااميدی سطل را به درون چاه پرتاب می کند . شايد آبی هر چند اندک برای رفع عطش کودکش بيابد . سطل سنگين می شود . لبخندی بر گوشه ی لب زن می نشيند . سطل را با آخرين توانش بالا می کشد . چشمانش باور ندارند آنچه را می بيند . از سطل ناله و درد بيرون می ريزد ... ... من ... منو نگاه کن ... تو چی ؟ من ... منم خواب می بينم تو هستی وقتی گريه می کنم . اونوقت تو بغلم می کنی . من فکر می کنم يه چيزی هست که ميخوای به من بگی . ـ دستش را دور گردن او می اندازد ، سرش را به سر او می چسباند . آرام در گوشش زمزمه می کند ـ قربونت برم ... حرف بزن ... عيبی نداره ... گريه کنی ... کسی نمی شنوه ... ـ بغضش ميترکد ـ ـ سر او را روی شانه اش می گذارد ـ هيس ... يکم يواشتر ... حالا شايد يکی اين دور و برا بود شنيد ... جانم ... آرومتر ... ... قطره ای از آسمان بر خاک کوير می چکد . بی ابری ... مردم ازين خاک بارها و بارها می گذرند چه در دل شب چه در گرمای آفتاب سوزانش . خاک خيس شده ی کوير چشم نابينايشان را معطوف به خود نمی کند . قطره همچنان از آسمان بر خاک می چکد بی هيچ ابری ... با بويی که می پراکند در فضای اطرافش ... ... نگاه کن ... می بينی ... آره ... گوش کن ... می شنوی ... آره ... بخون ... می فهمی ... آره ... اونوقتی که اون لباسو پوشيده بودی با آستينای بلند ... ديوونه ... نگو ... می کشمت ... من نگاه کردم ... تو ديدی ... من شنيدم ... تو شنيدی ... من خوندم ... تو خوندی ... همه رو تو چشمات ديدم ... شنيدم ... خوندم ... ... سحرم دولت بيدار به بالين آمد ... گفت برخيز که آن خسرو شيرين آمد ... قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام ... تا ببينی که نگارت به چه آيين آمد ... ... دلم ميگيره که مجبورم اينقدر سخت حرف بزنم . ـ لبخند محبت آميزی می زند ـ من ميفهمم ... ... صدای نفس نفس زدن کسی می آيد . انگار از خواب می پرد . تنش غرق عرق شده است . پنجره را می گشايد . باد زوزه می کشد . نگاهی به آسمان می اندازد ، ستاره ای بی قراری می کند در آنسوی شب ...
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٥٧ ق.ظ توسط كوير معنا
جمعه ٢٦ تیر ،۱۳۸۳
بر فراز فانوس دريايی ... به جين استيونز ... " اين ديگر من نيستم كه مي نويسم " وقتي دستتو گذاشتي رو دستمو ميگي بنويس . من ميگم نمي تونم ، تو ميگي بنويس . حالا من قلمو برداشتم ، همون خودنويسي كه خوب ميشناسيش . همون كه گاهي وسط نامه هام به تو جوهرش تموم ميشه . همون خودنويس كه اشك منو كه رو نامه ريخته هم مي نويسه . خودنويس تو دستمه و فشار آروم دستتو احساس ميكنم كه دستمو حركت ميده كه بنويسم . انگار دو تا نبض دارم كه مي زنه . آروم آروم ... پشت سر هم ... گوش كن ... اينجا ديگه شب شده و من مثل هر شب بيدارم ، توي فانوس دريايي و صداي موجايي كه پشت سر هم به صخره ها مي خورن تو اين جزيره ي كوچيك ... پنجره اي كه بازه و هجوم سرد بادي كه گاهي خنكاش اونقدر ميشه كه از سرما به خودم ميلرزم . نه نترس ! پتو كنارم هست ، خيلي سردم شد ميكشم رو خودم كه يخ نكنم . زير نور ماه ... آب دريا بالا اومده ... دوسش ندارم ... آب بالا اومده ... راستي ! ديشب يه مرغ دريايي زخمي پيدا كردم ، پاش بدجور زخمي شده بود ، بستمش ... الان اينجاست كنار ميز و صندلي اي كه من روش نشستم ، تو جايي كه براش درست كردم آروم خوابيده . هر از گاهي از خواب ميپره و دور و برشو يه نگاهي ميكنه و دوباره چشماش بسته ميشه ... خيلي كم ... خيلي كم قايق و كشتي و ... ازينجا رد ميشه ... مثل هر شب ... اما خوب بعد از اين همه مدت هنوزم وقتي يكيشون از اين اطراف رد ميشه ... ميرم كنار پنجره و نگاهش ميكنم ... شاد ميشم ازينكه نور اين فانوس تو دل شب نميذاره كه گم بشن . خوب ... اگه اينجا بودي مي گفتي بنويس ... باشه ... نه ... نه به خدا نمي خوام طفره برم . نمي دونم ... نمي خوام دلتنگيم بريزه رو اين صفحه ... كه سياه شه اين سفيدي فقط از دلتنگيه من ... بذار اين دست حركت كنه تا چشام بسته شن ، خوب ؟ هان ... نه ... چيكار كنم ... نه گريه نمي كنم ... اين خودنويسه اينجوري شد ... نمي نويسه نگاه كن ... ببين جوهرش هي ميره و مياد ... دستام ؟ ... نه نميلرزن ... دروغ ؟ آره ... دارم دروغ ميگم چون نميخوام ناراحت بشي ... چون دلم تنگ شده و نميخوام كه ستاره ها ببينن ... ميدونم كه ميان و بهت ميگن كه من هر شب اونقدر دلم ميگيره كه بي صدا ، اشكام صورتمو ميسوزونن ... نه ... اينجوري قبول نيست ... ببين بازم گولم زدي و من داره خوابم ميبره و نامم ناتموم ميمونه ... اگه باد ببره نامه هامو چي ... قول داديا ... ... ... ما يكل ... مايكل ... مايكل ... جانم ... سه بار صدات كردم پسر جون ، كجايي ؟ ببخش ... الان اومدم ... چي شده ؟ هان ؟ چي شده ؟ هيچي ... صبر كن ببينم ... تو بازم خودتو خيس كردي ... هان ؟ ( با تعجب ) ... نه ! ... ( با شرمندگي ) يعني آره ... ( چند لحظه سكوت ميكند ، بعد نگاهي به چشمان مايكل مي اندازد ، آرام مي آيد و كنارش مي نشيند ) چرا ؟ خواب بد ديدي ؟ نه ... نكنه قبل از خواب نرفته بودي دستشويي ؟ نه ... اينا نيست ... ببينم ... تو الان چند سالته ؟ 29 سال ... نه ، يه بار ديگه تكرار كن ... 29 سال ... ( مي خندد ) ديوونه ! خوب گفتي تكرار كن ، منم يه بار ديگه گفتم ديگه ... ( در حالي كه مي خندد با پشت دستش جلوي خنده اش را مي گيرد و نگاهي به مايكل مي اندازد ) سرتو بيار بالا . ( آرام سرش را بالا مي آورد ) به من نگاه كن . ( مستقيم ، روبرو را نگاه مي كند . سر او را به طرف خودش ميچرخاند . ) منو نگاه كن . ( نگاهش مي كند ) امشب ، پسره با من قهره ؟ ( اخم ميكند ) ... نه ... خوب ... من سه بار صداش كردم ... تا بيام دير شد ... خوب ... حالا ... عيبي نداره كه ... نامه رو باد نبره ... هنوز تمومش نكردم ... مي خواستم قبل ازينكه خوابم ببره بنويسمش ... مي خواستم ... مايكل ... جانم ... آروم باش پسرجون ، مي نويسيش ... اصلا دير نشده ... نمي خواي برام تعريف كني ، حرف بزني ؟ هان ؟ چرا ... خوب بگوعزيزم ... ( آب دهانش را قورت ميدهد ، به سختي مي تواند حرف بزند ) خورشيد كه داشت غروب مي كرد من كنار دريا بودم ، آب دريا كم كم بالا مي اومد ... من ... ( بغض راه گلويش را مي گيرد ، سرش را پايين مي اندازد ) مايكل ... بله ... ( بغضش ميتركد ) ( او را در آغوش ميگيرد ، صورتش را نوازش ميكند ) اين اصلا تقصير تونيست عزيزم ... ما روي يه صخره سنگ بوديم ... تو به من گفتي جلوتر نرم ... من شيطنت كردم ... چرا خودتو اذيت ميكني ... ( هق هق كنان ) ... باشه ... اما من نبايد ميذاشتم بري ... من ... خلاصه يه جوري بايد نجاتت ميدادم ... ( با مهرباني اشكهاي پسر را از روي صورتش پاك ميكند ، صورت او را به صورتش نزديك ميكند به چشمانش نگاه ميكند ) اين مال خيلي وقت پيشه ... الان كه پيش مني ... گريه نكن عزيزم ... من خسته شدم ... ميخوام بيام پيش تو ... براي هميشه ... ( اشك در چشمانش حلقه ميزند ) ... آروم باش ... دستتو بده من ... ( با صداي مرتعش ادامه ميدهد ) امشب يه جوريم ... وقتي اومدي فشار دستتو كاملا حس كردم ... دلم خيلي تنگ شده ... الان 8 ساله كه شبا مد دريا تنهام ميكنه ... اونقدر كه نمي تونم جلوي اشكامو بگيرم ... نمي دونم ... نخواستي گريه كنم و صدايي ازم در نيومد ... اين تو دلم سنگيني ميكنه ... مايكل ... اينقدر بي قراري نكن عزيزم ... من امشب اون ستاره رو ديدم ... جين ... جين من ... من دارم ميام پيش تو نه ؟ ( آرام گريه مي كند ) ... هيس ... حرف نزن ... بخواب ... من خوابم ... نيستم ؟ ... ( سر پسر را روي شانه اش ميگذارد و موهايش را نوازش ميكند ) اگه الان چشماتو ببندي يه جايزه ي خوب بهت ميدم ... ( چشمانش مي درخشد ) چي ؟ تو چشماتو ببند ... باشه ... بستم ... ( گونه اش را مي بوسد ) ... صبح شده است . نور خورشيد از پنجره به داخل اتاقك فانوس دريايي هجوم مي آورد . نور به چشمان مايكل مي خورد . روي كاغذي كه از نوشته هايي سياه شده است خوابيده است . صداي مرغهاي دريايي به گوش مي رسد بيشتر از هر صداي ديگري ... فانوس روشن است ... آخرين سطرها بر نامه اي كه نا تمام مانده بود : بذار اين دست حركت كنه تا چشام بسته شن ، خوب ؟ جين ... احساس ميكنم اين بار كه چشمامو ببندم ديگه پيش تو هستم براي هميشه ... نبضا ... انگار ديگه يكي شده ... گوش كن ... ... مرغ دريايي زخمي كنار پنجره ايستاده است . بيرون را نگاه مي كند . پر است از همنوعانش . بالهايش را مي گشايد ... پرواز مي كند ... مي رود ... ... جين من ... چشماتو ببند ... ( چشمانش را مي بوسد ) تا هميشه مايكل كوچك تو ...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱٢ ب.ظ توسط كوير معنا
دوشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸۳
گلوله − وقتی يک اسلحه آواز می خواند − 1 2 3 4 5 6 7 ... راه گلوش بسته مي شه ، نمي تونه نفس بكشه ، سرفه ش مي گيره ، سرفه مي كنه . مي شنون كه آواز مي خونه- كيو كيو ، بنگ بنگ - شايد ، اون كسي كه براش آواز مي خونه اصلا اين آوازو دوست نداشته باشه ... شايدم ... مهم نيست . مهم اينه كه اون آواز مي خونه به هر قيمتي ... ... پي نوشت : ميگن هميشه يكي مجبورش ميكنه كه سرفه كنه و آواز بخونه ... هميشه ...
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٤٧ ب.ظ توسط كوير معنا
جمعه ۱٩ تیر ،۱۳۸۳
اسپری يا گرگ نما ! هميشه به بدنتون اسپري بزنين ! اونم زياد ، نه كم ! چون اگه يه شبي يه جايي به يه گرگ نما برخورد كرديد ، بتونين قايم بشين و اونم نتونه بوي شما رو حس كنه ! و اونوقت ديگه نمي تونه شما رو بخوره ! البته به شرطي كه هميشه هميشه هميشه به بدنتون اسپري بزنين ! و باز البته به شرط اينكه اصلا گرگ نمايي وجود داشته باشه ! ... پي نوشت : يكي بود كه بهم مي گفت همه گرگ شدن ، گرگ نباشي پاره ت مي كنن.
پی پی نوشت : با چشمای خودم ديدم که گرگام به هم رحم نميکنن !
پی پی پی نوشت : هر چی رو ميبينی باور نکن ! ¤ نوشته شده در ساعت ٢:۱٧ ب.ظ توسط كوير معنا
یکشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸۳
پله ی يازدهم برج دريايی مدتها مي شد كه نديده بودمش . فرم صورتش يه كم تغيير كرده بود اما انگار همون آدم سرسخت سابق بود ، كه به هيچكي ، هيچي نمي گفت . كار خودشو ميكرد ، آروم و بي سر و صدا . اين بار كه بعد از مدتها ديدمش با لبخند رفتم پيشش ، بعد از يه سلام و احوالپرسي نسبتا طولاني ، كار به مرور گذشته ها كشيد . روي يه تخته سنگ كنار ساحل نشست ، بهم گفت بشين . نشستم . گفت : مي دوني ، نمي تونم باور كنم هنوز . بلافاصله فهميدم داره در مورد چي حرف ميزنه اما انگار كه هيچي نفهميده باشم گفتم : چي رو ؟ نگاهي سرد بهم كرد و با آرامش عجيبي گفت : باور كنم كه نمي فهمي چي ميگم ؟ سرخ شدم ، با دستپاچگي گفتم : ببخش ... ميفهمم ... سيگارشو روشن كرد و به دريا خيره شد . باد تندي ميزد . وزش باد موهاي بلندشو آشفته ميكرد . سرشو به سمت باد گرفت . چهرش خيلي شكسته شده بود . آروم به صحبت كردنش ادامه داد : وقتي يادم مياد كه هيچكي نبود ، اون وحشت دوباره بهم هجوم مياره . با شرمندگي گفتم : نتونستم كمكي بهت بكنم . خونسرد گفت : مهم نيست . همين كه بودي برام كافيه . لااقل تو بودي . گفتم : چي شد ؟ ته مونده ي سيگارشو پرت كرد تو ماسه هاي خيس كنار دريا . موج زد و ته سيگارو با خودش برد . گفت : دلم ميگيره وقتي فكر ميكنم . 15 سال ميگذره و من 37 ساله شدم . هنوز آروم نيستم . ميدونستم وقتي اينطوري حرف ميزنه ، خطرناك ميشه ، با لحني كه ميخواستم آرومش كنم گفتم : فكر ميكني چي آرومت ميكنه ؟ سرشو به طرف من برگردوند و گفت : يادت مياد ... همه ي بچه ها در رفتن ... من موندم و تو ... با اون نره خرا ... زورمون نمي رسيد بهشون ... دستمو گذاشتم رو سينش كه با كله نياد تو صورتم . چند نفر ديگه رو صدا كرد ... اومدن كمكش ... از دستم در رفت ... تا بيام خودمو از دست اونا خلاص كنم . فلنگ و بسته بود ... لباسام پاره پوره شده بودن از بس كتك خورده بودم ، عوضيا ... زياد بودن ... مام بوديم دو نفر ... تو داشتي با اون دعوا مي كردي نه ؟ گفتم : آره ، اونم ترسيده بود . فكر نمي كرد تو كم نياري . رقمي بود واسه خودش . با خنده ي دردناكي ادامه داد : آره ، اما تو دلم موند ... يادته ... داغون شده بودم ... دستم بهش نرسيد بي شرف ، بس كه بايد با بقيه گلاويز ميشدم . ديدم همين جور كه حرف ميزنه ، حالش بد و بدتر ميشه . با نگراني گفتم : ميخواي ادامه نده ، چرا حال خودتو خراب ميكني ؟ هان ؟! با بي تفاوتي گفت : مگه ديگه فرقي هم ميكنه ؟ با تعجب گفتم : چطور ؟ گفت : چند وقت پيش ديدمش ، نشد كه جلوي خودمو بگيرم . با وحشت گفتم : چي كار كردي ديوونه ؟ گفت : مهم نيست . از روي تخته سنگ بلند شد ، نگاهي به بچه اي كه دست پدر و مادرشو گرفته بود و از اونجا رد ميشد انداخت . لبخند آروم و كوتاهي زد ، با صداي مرتعش گفت : ديگه هرگز نمي تونه بچه اي رو آزار بده ... سر جام خشكم زد . نتونستم حركت كنم . آروم آروم از من دور شد . مي رفت و تو خط ساحل همينجور تو نگاه من كوچيك و كوچيكتر ميشد ... ... صداي پرنده هاي مهاجر كه از روي دريا رد ميشدن ، ميومد . موجا ، با قدرت زيادي به تخته سنگا مي خوردن . هوا انگار داشت طوفاني ميشد . غروب دلگيري بود . رهگذراي ساحلي مردي رو ميديدن كه رو تخته سنگي نشسته و با خودش حرف ميزنه ...
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢٧ ق.ظ توسط كوير معنا |
|
